چقدر من تنها هستم . فکرشو می کنم که چقدر خوشحال بودم که یک دوست خوب یک تکیه گاه پیدا کردم اما غافل از این که من بیچاره ........
توی این دنیا کسی رو نباید دوست داشت یا اینکه بهش محبت کرد تمام خوبی هام رو با بدی جبران کردند خدایا چقدر این آفریده ها ی تو در دل شکستن هنرمندند .
خدایا چقدر زود همه چیز رو فراموش می کنن آره از تنها چیزی که بدم می اومد!
.....( این بود که برای کسی خاطره بشم .).....
و ساکت تنهایم گذاشتی چرا؟ چرا ؟
بعضی وقت ها در جای شلوغ و پر جمعیت احساس تنهایی می کنم .
می خوام فریاد بزنم بغض های فرو خورده رو بریزم می خوام به همه ی عالم بگم تا بدونند چی می کشم می خوام با صدای بلند گریه کنم و بگم تا همه ی خوابیده ها از خواب بیدار بشن .
بدون اراده متولد می شویم , با حیرت زندگی میکنیم وسپس باحسرت می میریم, اما انچه که هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد, دوستی های پاک وبی الایش است .تقدیم به بهترینها...
سلام دوستان عزیزو خوب من, خیلی شرمندم ازاینکه یه مدت نبودم (یه خورده کسالت داشتم به بزرگی خودتون ببخشید که نتونستم ازاحوالتون جویابشم ولی هرلحظه به یاد شما عزیزانم بودم)وخیلی خوشحالم که شما عزیزانمودارم امیدوارم فراموشم نکرده باشین
در انحناي تنهايي خويش... بين ماندن و رفتن بين بودن و نبودن حس گنگ ونامفهوميبا معنايي بهوسعت اندوهمرادر بر مي گيرد و بغضيخاموشگلويم رامي فشارد...من روياي ديدنت را در زيرغبارهاي مرگبار ديوانه وار حک کرده ام ،و در پشت اين حصاراندوه براي بودن بيهوده مي جنگم با اينکه ميدانم در زير خاطرات خاک خورده خويش مي پوسم ،اما...
آري خوب مي دانم که در سکوت و تنگناي رفتن از ياد ميروم ،ميدانم که در چشم اين رهگذران ،غريبه و مهجور مي مانم ،ميدانم ،ميدانم که نمي مانم ...اما چرا در تداومي مکرر بيهوده اين واژها را تکرار ميکنم ...؟ بيهوده ...! بيهودگي چه واژه ي زيبايست ! تمام صبح بيهوده در بستر غلتيدن وزير لب آوازهاي بيهودگي خواندن گلهاي بنفشه را وحشيانه نوازش کردن تمام روز علفهاي هرزه را کندن ...وکنار پنجره اتاق رفتن و براي رنگ پريده خورشيد و انجيرهاي عقيم مغمومانه گريستن ! وچه ظالمانه زير تابوت هاي به خواب رفته اسيرزندگي بودن و ازپشت اين حصار تنهايي تمام روز به دور دست خيره شدن تمام روز بيهوده زيستن...و شباهنگام با چشماني مظطرب و دردناک نگاه خسته ي آسمان را به دار گناه آويختن !
من از طرف ثریا یه اپی برای کسانی که زحمت می کشند و به کلبه ی تنهایی ثریا سرمیزنند و دلنوشته ای به یادگار میذارند گذاشتم:
به خاطر مشکلی که برای ثریا پیش اومده یه مدت نمیتونه پای کامپیوتر بشینه وهمینطور وبلاگشرو به روز کنه.ثریا ازم خواسته بگم به یاد تمام دوستاش هست واگر روزی(خدای نکرده) دیگه نبود فراموشش نکین.
دوستان عزیز, از شما میخوام برای ثریا دعاکنید تاهرچه زودتر حالش خوب بشه.
شعرزیررا از طرف خودم تو این وب میذارم (چون میدونم ثریا این شعرکه باصدای اقای مهدی مقدم خونده شده خیلی دوست داشت):
روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم.. تنهائی را دوست دارم چون نیست بی وفا . تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام.. تنهائی رادوست دارم چون عشق دروغین درآن نیست.
تنهائی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست.. تنهائی رادوست دارم چون در خلوت وتنهائیم در انتظار خواهم گریست وهیچ کس اشکهایم را نمیبیند.. اما از روزی که تو رادیدیم نوشتم.. ازتنهائی بیزارم چون تنهائی یاد آور لحظات تلخ بی تو مردنم است
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم
بدون تو زندگی برایم عذاب است ...
میدانی که چقدر دوستت دارم ...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر زندگی برام سخته وقلبم پرازاندوهه
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جز انتظار آمدنت ...
انتظار ......
انتظار ......
شش حرف و چهار نقطه ...!
کلمه کوتاهیه
اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی
تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد
تنهایی ،
چشم براه بودن ،
غم ،
غصه ،
نا امیدی ،
شکنجه روحی ،
دلتنگی ،
صبوری ،
اشک بیصدا ،
هق هق شبونه ،
افسردگی ،
پشیمونی ،
بی خبری ،
دلواپسی و ...
برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد وخیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید چه زجرو سختی هایی رو تحمل کرد تا معانی شون رو فهمید و درست درکشون کرد ...
اينجا شب هنوز مرثيه مي خواند براي گمگشته اي يوسف نشان...
چشم هايم را مي بندم ، به ياد نگاهي که شبي در آسمان خيالم درخشيد و از پس آن همه ي روز هايي که شب شدند و همه ي شبهايي که سرد شدند روزه ي سکوت مي گيرم ... چيزي در من فرو مي ريزد ... هوهوي بادي سرد، رعشه بر اندامم مي افکند ... مي لرزم ... اما نه از سرما ... مي خزم در آغوش گرم ثانيه هايي که به نگاهش مقدس اند ...
سر بر شانه هاي محکم ثانيه هايي مي گذارم که بودن را با او تجريه مي کنند ...! دوباره درد خيالت، روبرويم مي ايستد و من مي مانم و من! ... من مي مانم و در خود فروريختن ها ... من مي مانم و تکرار غريبانه ي خاطره ها ...
با چشماني دريده از خيرگي در خلسه اي عميق غرق مي شوم ، غصه ها تيشه بر ريشه ي افکارم مي نهند ... آه ... نمي دانم تا کي بايد بود و دل سپرد به سکوت شبگير غم و شمارش کرد تسبيح گسيخته ي عشق را ...
مهربانم ... ياد داري رفتنت را ؟ يادت هست شبي را که در خزان ترانه هايم رفتي و قلبم را به دست سنگين و بي رحم باد سپردي ... ؟ مرا مي برد و چه سنگين مي برد ... چرا که وجود تهي ام مملو از درد و سوالهاي بي جوابم بود ، سوالهايي که جوابي نداشتند و جوابهايي که تسکيني برايشان نبود.... نگو ندانسته رنجيدي و رفتي و ناپاک در عشق جلوه گري کردي و رميدي ... نرنجيدي از غربت عشقم ، از خاکستر شدن آرزوها و ورقهاي به جا مانده از غرورم ... نديدي خلوص ديوانه وار دستهايم را ... ؟
نمي دانم که به خاطر داري دوستت دارم ها را ... ؟ بگو... تويي که اينگونه خرمن به خرمن مي سوزاني مرا ،به کدامين آيين مي جويي ام ؟ تو بگو... از فراز آن همه باتوبودن ها و آن همــه بي تو بودن ها...نگاه پر تمناي شب را چگونه تسکين کنم... ؟ بگو...
اي کاش در خزانه باور هاي پريشان خود شمعي بوديم به دور از باد ... افسوس...
حال بنشين و تماشا کن واژه هاي عريانم را ... خميدگي قامتم را ... نقوش کبود قلبم را ... چروک صورتم را ... بنشين و معنا کن صداي شکستنم را ... غروب رفتنت را ... عمرم را ... جوانيم را ...